پیک صبااشعارموجو در این وبلاگ سروده های اینجانب نیما صبا می باشد. |
||
مگر آهوی من ، گرگم که از من روی گردانی
میازار موری چون من را که تو همچو سلیمانی
شریک روز شادی ها ، بیا غم از رخم بردار
دل آشفته من را به دستت ده سامانی
دگر افتاده ام از پا غزال تیز پای من
بده دستت که از این درد، بگیرم از تو درمانی
غم دل را شنیدی و به شادی ترک من گفتی
به سختی باورم شد که، تو رفتی به چه آسانی
فراغ دل به تو گفتم که بازآیی به نزدیکم
ندانستم که این گفتن به بار آرد پشیمانی
یکی کردم دل ودینم به تو بخشیدم آیینم
شکستی بین ما آنچه که بودش عهد و پیمانی
نگویم بد زتو هرگز که با من مهربان بودی
نخواهم بی تو آزادی که خوش تر با تو زندانی
بهترین روزهای عمرم
می گذره اما با ماتم
می گذره اما چه حاصل
تا ابد با غصه و غم
می رسه هر روز و هر ماه
می رسه هر ساعت از راه
فرصت شادی ندارم
عمر من کوتاهِ کوتاه
بگفتم عاشقت هستم
بگفتی عاشقم هستی
به تو امید و دل بستم
به من امید و دل بستی
بدون تو بمیرم من
بدون من بمیری تو
به پای تو اسیرم من
به پای من اسیری تو
بگویم اسم تو هر روز
بگویی اسم من هر شب
بخوانم اسم تو بر دل
بخوانی اسم من بر لب
ولیکن خوب می دانم
و تو نیز خوب می دانی
که من از تو گریزانم
که تو از من گریزانی
کودکان ساده ی رنجیده حا ل
در خیابان ها به دنبال چه اند؟
در زمستان و بهار وهر زمان
دست بر دامان که اند ؟
ادامه مطلبتو فرشته خدایی
یه فرشته خطاکار
تو بهار پر گل هستی
تو گلی ولی پر از خار
مرهم هر زخم و دردی
یه طبیبی ولی بیمار
تو عزیز دل مردم
یه عزیز مردم آزار
الهی هر چی که هستی
باشی تا نلنگ روزگار
دو همبندیم در این زندان
دو همرزمیم در این میدان
دوئیم و یک نخواهیم شد
دو روحیم ، یک تن ویک جان
دو آوازیم ویک آهنگ
دو شمشیریم و در یک جنگ
دو قصه ، یک نویسنده
دو روئیم اما با یک رنگ
دو گل در یک گلستانیم
دو خورشید و یک آسمانیم
دو خار روی گلی تنها
دو دینیم و یک ایمانیم
نخواهیم زندگی را یکه و تنها
نخواهیم من شود این ما
نخواهیم این دو روز عمر
بمانیم تک در این دنیا
دوئیم و تا ابد دو ماندنی هستیم
به خون پیمان خود بستیم
مگر مرگ بشکند پیمان
جز این باشد دگر پستیم
ای شمع وجودم ز تو افروخته گشته
تا شعله بگیرد دل و جان سوخته گشته
عمریست که رفتی و دگر باز نگشتی
چشمم به در خانه ولی دوخته گشته
هر دم نفسی می کشم و یاد تو افتم
یاد تو در این سینه به جای نفس اندوخته گشته
رفتی که مرا درس جدایی شود عبرت
مشقت دل من سوخت که آموخته گشته